خیلی حرف برای نوشتن دارم اما امروز علت اینکه با همه کارایی که دارم اومدم بنویسم اینه که دیگه نمی تونم این حسو تو خودم نگه دارم ! باید بریزمش بیرون و چون نه میشه راجع بش به کسی گفت و هم اینکه از ریختنش تو دل و مغزمم خسته شدم پسسس باس اینجا ریختش ! خب موضوع چندان نا آشنا نیست .. داستان خواستن های دست نیافتی و تکراریه ! یادمه همیشه از کسایی خوشم اومده که هرجوری حساب میکردی نمیشد داشته باشیشون ! از اون بچگی که عاشق آدما معروف میشیم همه و تا الان که دیگه همه عاشق کسایی میشن که دست یافتنین و من ؟ همچنان اندرخم یه کوچم ! بچه گانه ، احمقانه یا هرچی که بشه اسمشو گذاشت .. بیشتر از اینکه بخوام ناله کنم از این حس لعنتی که همیشه خواستم و نشده و نمیشه و فلان..، میخوام از خود این حس لعنتی بگم ! :)) از اینکه حتی قبل اینکه بدونم عاشقش شدم ، عاشقش بودم ! از اینکه تمام خوشحالی و ناراحتیم به یه نگاهش بم ربط داره و من تمام روزو بعد دیدنش یا سگم از کم محلیش و یا خوشحالم از یه نگاه سادش که فقطم مال من نیست !..حس اون روز لعنتی تر و بگم که صدام کرد و گفت یکم بیشتر بمون کارت دارم و اون پنج دقیقه ای که منتظر بودم و فکر می کردم چکارم داره دیوونه کننده ترین حس دنیام بود :)) از اینکه نمیدونم اون حلقه ی مزخرف تو انگشت دوست داشتنیش واقعیه یا نه که البته که هست و این منم که بخاطر دلم همش می خوام خودمو قانع کنم واقعی نیست :)) این واقعا احمقانست ! بی نهایت مضحکه که بشینی مثه بدبختا هر روز یکیو ببینی و بدونی به زودی حتی دیدنشم تموم میشه و مثه همه حسای قبلی برای همیشه میره .. ! تصور کن این حس چیه که می دونم اگه میومد سمتم با اینکه دنیاهامون زمین تا آسمون با هم فرق داره ، حاظر بودم همه چیزمو تغییر بدم تا فقط باشه !! .. خستم .. واقعا تمام وجودم از اینکه هربار ببینمش و مثه احمقا تا چند روز کیری باشم خسته شده ! و خسته تر از اینم که کسایی که برام جون میدنو ذره ای به حساب نمیارم ته دلم نمیدونم باس چیکار کنم .. ! دیروز نشسته بودم ، دستاش باهام چند میلی متر فاصله داشت .. اما من نمیتونستم بگیرمشون .. ! به زودی دیگه نمیتونم ببینمش احتمالا برای همیشه !.. و این رسما اشکمو در میاره ! نمیدونم چرا عاشقش شدم هیچی نداره جز یه وجود دوست داشتنی :) خب می تونم بگم که تو این لحظه حالم داره از خودم بهم میخوره بابت این حرفا انگار بچم داره اینارو بم میگه و میتونم کلی نصیحتش کنم و تو دلم به سادگیش و بجگیش بخندم ! :)) اما چیزیه که هست . ای کاش میتونستم بش بگم و بعد گفتنش زندگیم بگا نمیرفت، ای کاش شک نداشتم که با کسیه و ای کاش اینقدر این داستان با آدما مختلف برام تکرار نمیشد ! .. بقیه حرفا باشه برای بعد .