242

کاملا تخمی و بی حوصلم :)) درعین حالی که تو پست قبلی زیاد ابراز علاقه کردم اما درکل یه چند هفته ای هست که نسبت به آدما زندگیم شدیدا بی حس شدم ! قبلا ام زیاد از این حسای متغیر داشتم ، اما این سری بیشتر از همیشست . تقریبا همه به انمن و برام اصلا دیگه مهم نیست کسی باشه ، نباشه یا هرچیزی ! یه جورایی احساس می کنم دارم بین یه مشت آدمایی زندگی می کنم که اصلا ربطی به من ندارن ! انگار همه از یه دنیان و من از یه دنیای دیگه ! بحث پپسی باز کردن برا خودم نیست :)) اما واقعا انگار هیچکس نیست که حس کنم به هم می خوریم حالا از هر لحاظی . دوست ، عشق یا هر چرند دیگه ای ! کسایی هم که به نظرم بم می خورن دور و دست نیافتنین ، کساییم که بم نمی خورن اما دوسشون دارمم باز همینجور :)) خلاصه که همه اینا باعث میشه دیگه اصلا نه به کسی اهمیت بدم ، نه حس کنم کسی هست که برام خاص و خوبه ! خیلی حس مسخره ایه ! انگار وسط زمین و هوایی ! از طرفی خیلی جالبه که اکثر آدمایی که باشون بودم اونقدر ریدن تو اعصابم و تحمل کردم که یه جا که بریدم و بی دلیل ول کردم رفتم اونا فکر کردن منم که بدم و فلان :)) و راستش الان بیشتر از همیشه برام سخته بخوام یه مشت چیز تکراری و مدام توضیح بدم هی بگم از چی ناراحتم هی نفر مقابل بگه از چی بعدم باز هرکی حرف خودشو بزنه :)) واقعا احمقانه نیست ؟ تو هیچ رابطه ای هیچ کس به حرف هیچ کس دیگه گوش نمیده ، هرکی حرف خودشو میزنه تهشم هیچی ! من واقعا از تمام این کلیشه ها از تمام این حس تفاوتم با بقیه از تمام این روزای لعنتی که باس برم جایی که میدونم همه همه همه با من فرق دارن و منم مجبورم خودمو مثه اونا نشون بدم خسته شدم .. اونقدری که اصلا دیگه حسی به آینده ام ندارم بدتر از همیشه .. الان به خودم میگم بابا حالا رفتی آلمان که چی ؟ یا اصلا اینجا موندی که چی ؟ دیگه انگار هیچی باعث نمیشه دلم بخواد تلاشی کنم یا اصلا بدونم دلم چی می خواد که همون کارو کنم . و میدونی چیه؟ رسما از گفتن این جمله ها و این حرفای تکرایم خسته شدم . اکی بابا تو بگایی. همه بگان بکش بیرون بابا. به خدا دیگه حالم از ناله ی همه بهم میخوره ، مخصوصا ناله های خودم :)) همه گاییدن دیگه ول کن ! این یونی تخمیم تموم نمیشه از این پوسته ی خودم نبودن یکم در بیام ! آخه اینجا جا بود اومدی تو ؟ هرچیم به آخرش نزدیک تر میشه تحملش دیوونه کننده تر میشه :)) آخرین ترم کیری با تمام احترام ازت میخوام هرچه سریع تر از ما بکشی بیرون باور کن کردن نداره :)) ! بسی غر زدیم حالام خدافظ .

241

خیلی حرف برای نوشتن دارم اما امروز علت اینکه با همه کارایی که دارم اومدم بنویسم اینه که دیگه نمی تونم این حسو تو خودم نگه دارم ! باید بریزمش بیرون و چون نه میشه راجع بش به کسی گفت و هم اینکه از ریختنش تو دل و مغزمم خسته شدم پسسس باس اینجا ریختش ! خب موضوع چندان نا آشنا نیست .. داستان خواستن های دست نیافتی و تکراریه ! یادمه همیشه از کسایی خوشم اومده که هرجوری حساب میکردی نمیشد داشته باشیشون ! از اون بچگی که عاشق آدما معروف میشیم همه و تا الان که دیگه همه عاشق کسایی میشن که دست یافتنین و من ؟ همچنان اندرخم یه کوچم ! بچه گانه ، احمقانه یا هرچی که بشه اسمشو گذاشت .. بیشتر از اینکه بخوام ناله کنم از این حس لعنتی که همیشه خواستم و نشده و نمیشه و فلان..، میخوام از خود این حس لعنتی بگم ! :)) از اینکه حتی قبل اینکه بدونم عاشقش شدم ، عاشقش بودم ! از اینکه تمام خوشحالی و ناراحتیم به یه نگاهش بم ربط داره و من تمام روزو بعد دیدنش یا سگم از کم محلیش و یا خوشحالم از یه نگاه سادش که فقطم مال من نیست !..حس اون روز لعنتی تر و بگم که صدام کرد و گفت یکم بیشتر بمون کارت دارم و اون پنج دقیقه ای که منتظر بودم و فکر می کردم چکارم داره دیوونه کننده ترین حس دنیام بود :)) از اینکه نمیدونم اون حلقه ی مزخرف تو انگشت دوست داشتنیش واقعیه یا نه که البته که هست و این منم که بخاطر دلم همش می خوام خودمو قانع کنم واقعی نیست :)) این واقعا احمقانست ! بی نهایت مضحکه که بشینی مثه بدبختا هر روز یکیو ببینی و بدونی به زودی حتی دیدنشم تموم میشه و مثه همه حسای قبلی برای همیشه میره .. ! تصور کن این حس چیه که می دونم اگه میومد سمتم با اینکه دنیاهامون زمین تا آسمون با هم فرق داره ، حاظر بودم همه چیزمو تغییر بدم تا فقط باشه !! .. خستم .. واقعا تمام وجودم از اینکه هربار ببینمش و مثه احمقا تا چند روز کیری باشم خسته شده ! و خسته تر از اینم که کسایی که برام جون میدنو ذره ای به حساب نمیارم ته دلم نمیدونم باس چیکار کنم .. ! دیروز نشسته بودم ، دستاش باهام چند میلی متر فاصله داشت .. اما من نمیتونستم بگیرمشون .. ! به زودی دیگه نمیتونم ببینمش احتمالا برای همیشه !.. و این رسما اشکمو در میاره ! نمیدونم چرا عاشقش شدم هیچی نداره جز یه وجود دوست داشتنی :) خب می تونم بگم که تو این لحظه حالم داره از خودم بهم میخوره بابت این حرفا انگار بچم داره اینارو بم میگه و میتونم کلی نصیحتش کنم و تو دلم به سادگیش و بجگیش بخندم ! :)) اما چیزیه که هست . ای کاش میتونستم بش بگم و بعد گفتنش زندگیم بگا نمیرفت، ای کاش شک نداشتم که با کسیه و ای کاش اینقدر این داستان با آدما مختلف برام تکرار نمیشد ! .. بقیه حرفا باشه برای بعد .

240

خب .. از چی بگم که حرف  هست تا دلت بخواد ! راستش تا یه مدت پیش می خواستم یه تکست راجع به " فاجعه ی عادت کردن " بنویسم کلیم جملات ادبی و جالب واسش تو ذهنم داشتم تا اینکه این چند روزه نظرم یه جورایی عوض شد و به نظر بدم نیومد که گاهی عادت کردن در عین فاجعه بودنش میتونه موثر و آرامبخش باشه ! حالا این حس از کجا توم تغییر کرد؟ از اونجا که در کمال ناباوری رفتم "ار.ی.ک" ! :O همچنان خودم هنگم بابت این حرکتم اما میشه گفت نه تنها حس بدی بش ندارم که یه جورایی پشیمونم هستم که چرا تا الان این حرکتو نزدم ! هر روزی که میگذره فرصت خیلی چیزارو از دست میدیم ! یادمه یه تایمی که پیش خودم می گفتم اگه دوسال پیش فلان کارو کرده بودم الان دوسال بود فلان اتفاق افتاده بود :)) خلاصه که این کارو کردم و وااااقعا دیگه بعد این داستان گاییدن خودمو می خوام تموم کنم ! ال او ال ! خودمم باورم نمیشه چه طور یهو اینقد پولم زایید و چطور تو یه سال این همه کار کردم ! روزی رو یادم میاد که برگه میذاشتم جلوم و یه طومار از آرزوهام مینوشتم و فکر میکردم همه عمرمو هم که بذارم به یکیشم نمیرسم اصن همین شد که اسم اینجا شد " کلی کار و فشار داِئمه و سالها لازم " .. و جالبیش اینه دقیقا کلی کار بود و فشار دائم و سالها بی انداااازه لازم .. :)) اما الان چی ؟ الان کجایی؟ خودتم باورت نمیشه ! :) یادمه اون روزا از اینکه وسط نوشته هام اسمایلی بذارم بدم میومد اما الان! همه چی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر مکینمیم تغییر میکنه ! حتی ساده ترین چیزا مثه این ! صدای آهنگ کنارم میاد " از تحمل که گذشتم به تحمل خوردم " هاها.. مصداق بارز منه ! حالا میره یه آهنگ دیگه .. " با اینکه زندگی کردن تو این شرایط آسون نیست .. با اینکه آرزو هامون به خواب و رویا محدوده.." :) حالا بگو ببینم ؟؟ وقتی این تیکه از آهنگ اینقد بت حال داده بازم فکر می کنی به (بیشتر) آرزوهات رسیدی؟ :) - نمیدونم :) ! راستش اگه یادت باشه من همونیم که انقدر حساشو قاطی کرده بود که نمیدونست وقتی درد داره باس بگه دارم از درد میمیرم با باس راحت بشینه ؟ آره تو همونی که حساتو قاطی کردی اونقدی که میتونی به هر چیزی تظاهر کنی و خودتم باور کنی !! حالا بهم بگو که این حسو یادته که همیشه ته دلت حس خوشبختی زیادی کردی.. - آره یادمه ! حالا بهم بگو اینم مثه حس رسیدن به آرزوهاته؟ که ته دلت بی اندازه حس خوشبختی داری اما تعداد بارایی که از بدبختیت گریه کردی بیشتر از بارایی بوده که حس خوشبختی کردی ! - نه .. میدونی گفتنش با کلمات آسون نیست اما کیفیت اون حس خوشبختی اونقدر زیاد بوده که کمیت احساس بدبختی پیشش هیچه ! میتونی بفهمی؟؟ هرباری که حس خوشبختی کردم شاید تعدادش کمتر بوده اما همون یه ثانیشم بی نظیر بوده !!.. اوهومم .. جالب شد ! من موندم تو چرا نرفتی فیلسوف شی عزیزم؟ - لول ! خودمم دوست داشتم ! اینم یه مدل آرزو که بش نرسیدی یه فیلسوف نقاش و نویسنده و نوازنده و خلاصه هر هنری که میشه توش جا داد :)) حالا چی هستی ؟ - یه مهندس که نه نوازندس نه نقاش نه شاعر که از مهندسیم متنفره و فکرم نمیکنه هیچوقت وقت کنه به این کارا برسه :)) ! خب .. بگذریم از این داستانای فلسفی رو مخ ! جا داره همینجا یه تشکر ویژه کنم از مادر گرامی که هرچه داریم از اوست : )) وسلام!

پ.ن : این همه می گم رمزی ننویس کی میاد اینجا دوسال دیگه که مثه الان پستا قدیمتو بخونی یادت نمیاد چه شرو وری منظورت بوده ! :))

پ.ن : دو روز پیش بابا بودم .. شب بود داشتیم برمیگشتیم خونه از یه راهی رفت که تو اون 15 سال نرفته بودم همچین جایی ! میدونی پشمام ریخت رسما!! عین عین عین خوابی بود که چند سال پیش تو یکی از پستا نوشته بودم .. "یه راه که دورش علفای بلند داشت .. بابا کنارم بود صدا نفساش میومد بعد یهو .. دیگه صداش نیومد و گم شدم" !! تموم اون راه مسخره میترسیدم صدا نفسا بابا قطع شه .. که خب نشد..!