(1) 4.2.89 -SABET-

COMMENT HERE 

244

اووووق ! فقط میتونم بگم اوقم می گیره از این سیستمی که دارم توش زندگی میکنم ! همه چیززز همه چیززز تو این خراب شده بیهودست ! هرچه قدر مسئولیت پذیری ، هرچه قدر خودتو به کارایی که ازت می خوان موظف تر میدونی ، همون قدر ، حتی صد برابرش احمقی ! واقعا چرا؟ چرا من باید مثه یه گاو برم دنبال کارخونه بگردم ، خودمو صبح تا شب مسئول بدونم که برم تو اون خراب شده بیگاری ازم بکشن که تش بیام پیش تو مردیکه گه بم با اون قیافه تخمیت که انگار بت فحش خوار مادر دادم، بگی حالا خیلی سخت نگیر حالا وایسا تا هفتم به بعد؟ واقعا اینه؟ اگه یه نفرم باشه که واقعا نخواد زیرابی بره و بخواد واقعا زحمت بکشه تویی که وظیییفته کارشو راه بندازی و راهنماییش کنی اینجوری بشاشی به هرچی که تالا مسئولیت پذیر بوده؟ شما آدمین ؟تا الان این خودم بودم که فکر می کردم هرکاری تو زندگیم کردم بیهودست ، حالا اما واقعا تمام جامعه داره اینو بم القا میکنه که همه کارات بیهودست ! همه چیز تلاش اضافست ! اینجا موندی که چی ؟ واقعا دلم می خواد بدونم همه جای دنیا اینه ؟ یا چی؟ اووووف مردم از بس حرص خوردم ! تو این چند روز به کللل از چشمم افتادی بیشعور ! واقعا ماها با خودمون راجع به هم دیگه چی فکر می کنیم ؟ اینکه واقعا اونی که میبینی همونیه که واقعا که تو فکر می کنی؟؟؟ نه اصصصصلا ! تو یه آدم احمقی که من احمق تر فکر میکردم واو من عاشقتم تو چی هستی حالا :)))) وات د فاک باو ! شاشیدم تو خودتو اون ایمیلتو همه چیزت ! منم به همین نیاز داشتم که تو از کلم بپری که خودت زحمتشو کشیدی مرررسی !! نه تنها دیگه از همه آدما بیشترو بیشتر داره انم میگیره ، که دیگه واقعا هیچ حسیم به هیچ خری ندارم ! واقعا چقدر امروز عصبانیم =))) اوووف ترکیدم ! =)) به جز اینا هم کلا تصمیم گرفتم این نقاب احمقانمو بردارم و دیگه وقتی از کسی خوشم نمیاد خودمو وادار به معاشرت باش نکنم فقط چون حس وظیفه می کنم ! یا اگه با موضوعی مشکل دارم رک و راست حرفمو بزنم بسه واقعا این همه ملاحظه ،این همه تعارفای مسخره ! دیگه هرگز این نقاب مسخره رو نمیزنم ! اوکی دیگه بسه اینقد ار زدن :)) طبق معمولم حرف زیاده اما اعصاب نیست :)) فعلا

پ.ن : دوباره داستان نویسی و بعد هزار سال شروع کردم ! ایده دارم زیاد ! حس خوبی بش دارم ! این دفعه درست حسابی مینویسم ! قول میدم ! به خودم.

243

خب اول از همه سلام ! قبل هرچیزی بگم چند روز بود ح گیر داد بود به آهنگا قدیمیم و خلاصه ی مطلب  اینکه به یاد طفولیت این آهنگ امینم و گذاشتم رو صفحه و اگه کسی هم خوشش نمیاد خب نظرشو می تونه واس خودش نگه داره  دومین چیزی که باس بگم راجع بهش اینه که به شدت درگیر داستانای کارآموزی و پایان نامه تخمیمم ! نمیدونم چرا و رو چه حسابی اما زنگ زدم به عمو م ، و نمیتونم بگم که حس خوبی بود اما در نهایت به این فکر میکنم که همه دارن ازش استفاده میکنن خب چرا من نکنم ! قبلنا زیادی بچه بودمو و برام غرورم مهم تر از هرچی بود اما از نشونه های ورود به زندگی واقعی و پر مسئولیت اینه که میفهمی تو دنیای کار و زندگی رو پا خودت قبل غرورت باس سیاست استفاده از آدمارو داشته باشی . به آدما به چشم ابزار نگا کنی و احساس و غرورتو خفه کنی همون جایی که هست ! خلاصه که برام یه جای عالی اکی کرده و منتظره خبره منه و چرا که نه ! البته که منم استفادمو میکنم ! شاید اولش بی رحمانه به نظر بیاد اما فعلا این چیزیه که زندگی ازت میسازه و اگه غیر این باشی احمقی ! این چند روز همش درگیر این داستانام و فکر آینده و این شر و ورا ! با س و ه ، اساسی سگ شدم و یه جورایی اونقد صبر کردم که مثه همه رابطه ها ذیگم یهو زدم به سیم آخرو کلا بدون ذره ای حس همرو باهم گذاشتم کنار ! راحت و پاک و پاکیزه ! بیخیال باو ! واقعا گه میزنن تو هرچی حس و توان و هرچی که پاشون گذاشتی بدم آدم بده تویی که یهو ول کردی چون کسی یادش نمیاد چه گه هایی که نخورده و تو به روشون نیاوردی ! از اینم بگذریم چون اصلا حوصله فکر کردنم بشون ندارم چه برسه به نوشتن ازش ! این مدت خیلی به این نتیجه رسیده بودم که آدما هرکدوم هر حرفو هر مسئله ای رو با توجه به ضعف و حسا درونی خودشون تفسیر میکنن و با توجه به همونم از یکی دلخور میشن یا از یکی یه تصویر ایده آل میسازن ! دقیقا دیروز و خیلی روزا دیگه با م سر اینکه همیشه نیست و من تنهام بحثمونه و هر بار اون فکر کرده که ما ازش می خوایم همیشه کارامونو کنه و مال خودش نباشه و من تمام مدت فقط از تنهاییم و دیوارا دورم خسته بودم ! و هزار جور کس شعره دیگه ! نهایتا هم کسی پا پس نمیکشه از احساس خودش و هرپیم برا هم توضیح بدیم بازم هرکی حرف خودشو میزنه ! اینه که آدم کلا بی حس و بی تفاوت میشه و خلاصه اینجوریاس ! =) بگذریم بگذریم بگذریم ! فردا باش 7 پاشم بعد یه هفته بخور و بخواب و واااقعا زجر آوره این موضوع :)) اتفاقا برعکس چیزی که فکر می کردم کلاس آلمانیم داره جالب می شه و با همه تخمی بودنش راجع به اینکه لهجش به جا آلمانی اتریشیه اما دارم یه چیزایی یاد میگیرم ! آقا ختم کلام دیگه خسته شدم ! 

پ.ن : همسایه کناری غمگینم می کند ! زن و شوهر صبح زود بیدار میشوند ، میروند سرکار ، عصر باز میگردند. یک پسر و دختر بچه دارند. ساعت 9 شب همه چراغ های خانه خاموش است .. صبح فرا نیز زود بیدار میشوند ، سر کار میروند ، عصر باز میگردند ، ساعت 9 خاموشی .. !! همسایه کناری غمگینم می کند ! آدم های خوبی اند ، دوستشان دارم .. اما حس می کنم درحال غرق شدن اند و نمیتوانم کمکشان کنم ! گذران زندگی می کنند. بی خانمان نیستند، اما بهای گزافی می پردازند ! "" گاهی در میانه ی روز به خانه شان می نگرم ، و خانه نگاهم می کند .. خانه می گرید ، می توانم حس کنم .. """ :) - چارلز بوکوفسکی - ( بی اندازه هرچی از این آدم می خونم به احوال من شبیهه و چقدر این یکی منو یاد زندگی خودم انداخت .. )

پ.ن : جالبه برام که وقتی مینویسم برا خودم مینویسم یا واس خواننده ؟ و بیزارم از اینکه بگم برا خواننده چون وقتی بجا خودم واس کسی مینویسم بی جهت مدام در حال توضیح دادن اضافم و البته که هر چی خودم جلوی خودم در حال تظاهرم ، وقتی رو به خواننده مینویسم دو چندان در حال تظاهرم :) ! فعلا