اولین پست نود و چهار، اونم وقتی که چهار ماه ازش می گذره .. ! انگار تو این مدتی که ننوشتم ، یه قسمت گنده ای از زندگیم گذشته .. ! نمی دونم آخرین حرفام از کی و از کجا بوده .. اما الان می خوام از خیلی چیزا بگم.. ! یادمه که نوشته بودم تو پستای قبل راجع به اسم امسال .. "س ش م" ! برام بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم معنی پیدا کرد .. رسیدم به حسی که به خودم می گفتم همه چی فقط خودمم ! و با این حس وارد راه شدم .. اولین حرکت خوندن کتاب "د.ب" بود .... احمقانست اما تا الان با خوندن فقط یک فصل ازش همه زندگیم عوض شد .. جواب همه سوالامو گرفتم و فهمیدم واقعا راهو پیدا کردم .. درست عین حرفی که خود "پ" پشت کتاب زده بود .. : "هرکس با ذهنی باز و پاک با این کتاب رو به رو شود ، بی گمان هرگز آن کسی نخواهد بود که قبلا بوده است" ! .. و برای من واقعا همین شده ..! از این موضوع که بگذریم لازمه راجع به "ب.ب" بگم .. بازم باهم مشکل پیدا کردیم و الان خیلی وقته باهم تماسی نداریم .. بدجوری ازش ناراحتم ... اما دیگه برام ماهیتی نداره .. فقط می دونم به اسم کی بوده .. بدون هیچ چیز دیگه ای ، تنها با یکم حس اذیت شدن ..! شایدم خیلی بیشتر از یکم :) .. نفر بعدی که می خوام ازش بگم "ه" هست ... خیلی از هم دور شدیم .. خیلی زیاد .. دوست داریم همو اما ... همیشه به این آسونی نیست ..! از طرفیم داستان "س" که اصلا نمیدونم یهو چی شد و الان کجاییم .. یاذم نمیاد اصلا که تا الان راجع بهش چیزی اینجا نوشتم یا نه ... اون جفت روحمه خیلی دوسم داره و منم .. اما .. نمی تونم بگم که به اندازه "ه" .. میشه گفت اصلا نمیشه باهم مقایسشون کرد چون یکیشون روحمو کامل می کنه و اون یکی جسممو ... و نمیتونم بینشون یکی و انتخاب کنم یا اصلا مقایسشون کنم ... یه مدت اینقدر حس غزاب وجدان می کردم که بیخود و بی جهت یه کارمای اساسی برا این حس پس دادم ! (باغ) ال او ال ! ... وقتشه بریم که از نفر بعدی بنویسم .. یه مدت خیلی تو فکر "گل" بودم .. تا اینکه عید بم دیرکت داد و خلاصه به ظاهر آشتی کردیم .. بم تولدمو تبریک گفت اردیبهشت و از بعد اون خیلی فکرش تو سرم بود .. تا اینکه فهمیدم "غ" با یه آدم جدید که تقریبا میشناختمش رل زده و با اینکه اون برام هرگز ارزشی نداشت اما شدیدا بهم ریختم .. شاید دلیلش همون صد در صد خواستن و همون داستانا باشه .. یه روز یه اتفاقی افتاد که به گ پی ام دادم .. راستش خیلی دلم می خواد همه جریانو بنویسم .. اما الان که به نوشتنش فکر می کنم می بینم نمی تونم بنویسمش .. ! خلاصه ی حرفام اینکه باش حسابی دعوام شد و واقعاااا دلمو شکوند .. :) ! .. اتفاق دیگه هم اینکه بالاخره دارم میرم این گواهینامه کوفتی رو بگیرم ! و .. اون حس بی اعتمادیم به خودم .. خیلی خوب ا پسش براومدم! این ترم دانشگاهو خوب جلو رفتم و کلا خیلی ا حسای بی اعتمادیم به خودم و ... از بین رفت .. ! اما هنوزم شکنندم .. تو کلاس آیین نامه با دو نفر دوست شدم و امشب باهم رفتیم دور دور .. این مدت خیلی از حس تنهاییم و معاشرت نداشتنم اذیت شدم .. امشب که با اینا رفتم حس کردم واقعا برام معاشرت سخته ... دلم واس خودم سوخت وقتی دیدم چقدر بخاطر این ج ا م عه دارم تظاهر می کنم .. چقدر تظاهر کردم که دیگه خودمو گم کردم .. می تونم دقیقا مثه بقیه آدمای عادی رفتار کنم ... حتی ظاهرم شده مثه بقیه ... برام واقعا دردناکه .. اما این جوری برام بهتره .. حداقل الانی که ایرانم .. ! اما سخته که بخوام خودمو اینقدر مخفی کنم .. جوری که دیگه خودمم یادم نیاد خودمو ... ! بگذریم .. الان باز دپ میشم .. ! ترم تابستونه گرفتم به خاطر س.پ عوضی ! اما با همه عوضی بودنش بهم درس بزرگی داد .. که یاد بگیرم با آدمای حقیر چجوری رفتار کنم . خودمو اذیت نکنم .. ! حرفه دیگه ای نیست چز اینکه بین همه حالای بدم همیشه حس آرامش و امید هست هنوزممم ...

پ ن : یاد آهنگای قدیمی ماهان بهرام خان افتادم . یاد دوران راهنمایی .. هرگز دوست ندارم به عقب برگردم .. هرگز .. من سختیامو رد کردم خیلی وقته ..

پ ن : بالاخره سگ گرفتم ( ال او ال) ! اما نشد نگهش دارم و الان میتونم بگم براش بیشتر از هرکس و هر چیزی که تا الان دل تگش شدم ، دل تنگشم ...  

( بلاگفا هنگ کرد یه دت و الان از پست 210 تا 237 پاک شده و همه تظیمات و قالب و همه چی برگشته به خیلی وقت پیش ... لعنت بهت اینقدر الان ناراحتم که حتی نمیتونم تنظیماتو درست کنم..  ) ...