239
بعد از خیلی وقت .. نزدیک دو سال ! دوباره اینجا . من . این صفحه . تمام خاطره ها و حسایی که این تو وجود دارن ! راستش خیلی وقت بود که می خواستم بیام و بنویسم . من اگه ننویسم میمیرم و تمام این مدتی که ننوشتم رسما یه مرده بودم و نمیدونستم ! همش فکر می کردم اگه شروع می کردم نوشتن چقدر چیزا داشتم که بنویسم . اما وقتی واقعا شروع می کنی نوشتن حس می کنی چیزی برای نوشتن نداری ! گاها میومدم و پستا قدیممو میخوندم نمیدونم چرا . شاید چون نیاز داشتم که یادم بیاد از کجا به کجا رسیدم . یا شایدم واقعا هیچ دلیل درستی وجود نداشت ! اما در نهایت هربار که گذشته رو خوندم فقط فهمیدم که انگار همه اون نوشته ها مال یکی جز من بوده .. باور کردنی نیست اما من اونقدر تغییر کردم که دیگه خودمم خودمو یادم نمیاد ! اینکه کی بودم و کی هستم ! این که چی می خواستم و الان چی دارمو چی می خوام ! همه چیز کاملا متفاوت شده ! پستا قدیمو که می خوندم میدیم که مدام میگفتم می خوام خودم باشم و براش هرکاری می کنم ! اما چیزی که الان هستم کسیه که همه کار کرده که خودش نباشه ! و یا شاید اونقدر سعی کرد خودش باشه و نذاشتن که عقب کشید ! بگذریم .. می تونم بگم که بدون شک این روزای زندگیم از تمام سالای گذشته پر آرامش تره ! شاید چون دیگه اونقدر عوض شدم که کسی نمیتونه بم گیر بده ! اما بیشترش خارج از مساِئل فیزیکیه ! بیشتر آرامشم بخاطر آروم شدن ذهنمه ! الان تقریبا میدونم درگیریام علتش چیه . حداقل الان دیگه نمی گم چمه ! الان میدونم . الان دنبال راه حل میتونم بگردم بیشتر ! هر چند دیگه اونقدرا هم دنبال راه حل نیستم . چند ماه دیگه بیست و دو سالگیم تموم میشه و من مثه همه بیست و دو ساله های دیگه مغزم مدام پر از رویا و داستان واسه آیندس. مثه یه بچه ی پنج سال می تونم از خودم بپرسم عزیزم دوست داری در آینده چکاره شی و با کلی ذوق جواب بدم که می خوام نقاش شم نویسنده شم نوازنده شم. برا خودم گالری بزنم و تا ابد خوشحال باشم و بعد از جلد اون بچه پنج ساله دربیام و به خودم بگم اینا شدنی نیست عزیزم ! تو باید پول دربیاری و وقتی واس دنبال رویاهات رفتن نداری ! خلاصه که فعلا دغدغه ای جز این رویا پردازیا و فکر کردن به آلمان رفتو این چرندیات ندارم و گاهی فکر می کنم واقعا این روزا راحت ترین و بی مسولیت ترین روزای زندگی منه ! اونقدر داستان و حرف دارم راجع به این دو سالی که نبودم که واقعا هیچ حرفی برای نوشتن ندارم !! آدمای زیادی رفتن و اومدن مثه همه سالای ذیگه ی زندگی! مثه زندگی همه آدما دیگه ! پس زیاد دوست ندارم از آدما بنویسم فعلا به جز اینکه بازم عاشق کسی شدم که نمیتونم هرگز داشته باشمشو باز کسایی عاشقم شدن که منو نمیتونن هرگز داشته باشن ! به همین سادگی ! و نمیدونم کی می خواد این چرخه ی مضحک تموم شه و ا ما بکشه بیرون . لول . دیگه هم اینکه جاهای زیادی رفتم کارای زیادی کردم که فقط تو کل کل با خودم بگم من هرکاریو میتونم کنم و من ضعیف نیستم ! اما هر بار بیشتر به خودم ثابت کردم که ضعیفم و در نهایت تصمیم گرفتم که دست از این کل کلای بیخود با خودم بردارمو یکم خودمو راحت بذارم ! و این واقعا تصمیم خوبی برامه ! البته اگه بتونم واقعا انجامش بدم !! و چیز جالب بعدی اینکه برای اولین بار یه جورایی حس کردم میتونم با قالب سفید ارتباط برقرار کنم و خلاصه این شد که قالب و سفید کردم ! اونقدر ذوق زدم از اینکه باز دارم مینویسم که بهتره همینجا این پستو تموم کنم چون به اندازه دو سال حرف و داستان وجود داره و من هرکاری میکنم نمیتونم تصمیم بگیرم کدومو بگو و نگم . پس فعلا
It's true, we're all a little insane+