192
ظهر کلاس دارم . از کاربرد امت دارم . یه جورایی دلم میخواد ازش فرار کنم . چون میترسم از اینکه با واقعیت رو به رو بشم . نمیدونم در چه حدم . میتوننم خوب باشم یا نه . نتیجه ی این میتونه یه جورایی نتیجه ی کنکورم باشه . از طرفی حس میکنم اگه الان ازش فرار کنم ، موقع ک که میشه از استرس میمیرم . باید این امتو بدم . نباید فرار کنم .!! هه . مثه این احمقا شدم .
دیشب ز خانم سر برنامه کنسرت پیچید . مهم نی . اما بدم نشد . با تو رفتم بیرون . رفتیم پ ا . جای همیشگی . .. دیدیم نیستش !!! خیلی حالمون گرفت . بعدش معلوم شد رفته طبقه پایین ! هه . چه بهتر .
باهم راجع به مسائلمون و نفر اول من حرف زدیم . نمیدونم خوب بود این که بدونی راجع بهش یا نه . اما.. با همه ترسی که تو وجودم اومد .. ، یکم خالی شدم .
بگذریم ... فردا .. تولدته ب ا . جمعه . و من باز از فکر زنگ زدن بهت بعد مدت ها عصبی میشم . میخوام بهت تبریک بگم . اگه بازم بخوای هرچی از دهنت درومد بم بگی ... دیگه اسمتو نمیارم . ببین کی گفتم !
چقد دلم میخواد هرچی زودتر این دوران بگذره و ک بدیمو به خوبی و خوشی همش رد شه .
کاش امروز امتمو خوب بدم . ! کاش توم یه انگیزه ی بالا به وجود بیاد . کاش بتونم ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۱۰ ساعت 10:38 توسط /RavanParish/
It's true, we're all a little insane+