امشب بازم ما نقش اصلیای بازی باهم بودیم . با خاله اینا . مثه همیشه یکم قدم زدیم و بدم رفتیم شام خوردیم . بهم گفتی به مالزی فکر کن . اینقد تو فکر آلمان نباش . اما تو نمیدونی که من می خوام اونجا از همه بکنم . نه که تورو هم همراه خودم به دوش بکشم . من میرم . شک نکن . بدون تو و نفر سوم . خیلی حرف زدیم . خیلی . گفتی یه وعده حرف زدن با من ، واست از همه اون غذا هایی که جلومون بود با ارزش تره . تو هم واسه من با ارزشی . اما همین جور دورا دور . نگاهای خیره خیرت به من و نفر سوم . خوب تو ذهنم ثبتشون کردم . دیگه نگفتی دوسش دارم . گفتی دوسش داشتم . چندبار داشتمو تکرار کردی . تو سوختی . میدونم . گله کردی . از زنگ نزدنم بت . خیلی فکر کردم که بگم یا نه . اما آخر سر شام یه چیزایی گفتم . ازت پرسیدم تا حالا شده از چیزی فرار کنی ، سرتو تکون دادی . گفتم درسته منم یه پای رفتن بودم اما یاداوریش واسم تلخه . واسه همین وقتی میام بت زنگ بزنم پشیمون میشم . چون حس میکنم می خوام برگردم به دوشال پیش . اول جا خوردی . شاید بد بیانش کردم . اما بد خودتو جمع کردی و دلیل گلتو دوباره برام تکرار کردی و گفتی حداقل بم یه اس بده . حق داشتی . داری . باشه . ازت عذرخواهی کردمو گفتم جبران می کنم . قول میدم جبران کنم . تو واسم مهمی . از همه جا حرف زدیم . منو دیوونه کردی با این منطقت . من عاشق این منطقیم که بعد این همه سال ، تازه شناختمش . گفتی سر فروختن ماشین خیلی نابود شدی . میدونم . گفتی میدونی که دلیلش چی بوده . اما بازم برات سخته . حقم داری . بعد ادامه دادی ، که طرز فکرمو عوض کردم . نشستم فکر کردمو به این نتیجه رسیدم که بهتره توو ذهنم یه جور دیگه حلاجی کنمش . مثلا مجبور شدم ماشینو بفروشمو پولشو خرج تو کنم . خیلی این حرفات واسم قشنگ بود . از نفر سوم گفتی . این که کاش همیشه خرجا نصف میشد . مثه الان . من حرفتو قبول ندارم . اما واقعا فبول دارم که هممون مقصریم . هممون . درمورد شهرام گفتی و این که فکر می کنی دزد دوربینته . هه . نمیدونم چی بگم . توو ماشین ادا دراوردی که یکی بت زنگ زده و نفر چهارمی وجود داره . اما من دیدم که هیچکس پشت خط نبود و همش یه فیلم بود . واسه سوزوندن نفر سوم و خالی کردن عقده و تنفرت . میدونی . اگه دیگه حالت بد نشه هم برنمیگردم . نه . برام با ارزشی . اما برنمیگردم . من الان ، توو این خونه ، آرامش خاصی دارم . یه آرامش صد در صد . اون قدر عمیق که دیگه حتی یه چیز کوچیک که باب میلم نباشه رو هم نممیتونم تحمل کنم . میدونم چندان خوب نیست . اما حداقل از احساسی برخورد کردن سر این قضیه بهتره . دوست دارم . دوسم داری . از یه خونیم . اما ، نمیتونیم باهم باشیم . ما هیچکدوم لیاقت همو نداشتیم . آره

pn: امشب مه-ا گفت دوست دارم . من عجب آشغالیم .

pn: بکس ، منو سرویس نکنید لطفا . اینی که ازش نوشتم عشقمو این جور چیزا نیست . نسبتش با من خیلی خاصه . نه عشق و عاشقیه . نه چیز دیگه . فقط یه نسبته که به دنبالش همیشه حسایی به وجود میاد . همیشه !