خوب نیستم . خوب نیستم . واقعا داغونم . یه روحیه ی داغون که داره توو لجن زار زندگیش دست و پا میزنه . روحی که اسیر این من شده . بیچاره روح گرفتارم . . .

این روزا مسائلی پیش میاد که باعث میشه خیلی به رفتنم فکر کنم . من واقعا باید از اینجا برم . مخصوصا حالا که دارم با یه سری واقعیتا رو به رو میشم . باید برم . باید ! باید کارامو جور کنم . نمیدونم چرا موسوی جواب نمیده . باید بشینم پاش . من باید از این آدما و این دنیا دور شم . پوچ پوچم !!

یه لحظه متنفر از همه چیز و همه کس . یه لحظه بعد خوشحال و یه کم بعد بی حسِ بی حس !!

خیلی مزخرفه که همه زندگیت لنگه چهار میلیون پول شه . . . ، اما مهم نیست . من بش میرسم . به همه چیزایی که حقمه . الان اوضاع این جوریه . ، اما همیشه این جوری نمیمونه !

بهترین قسمتش ، یا شایدم تلخ ترین قسمتش اینه که آدمای حقیقی رو توو ذهن و وجودت دروغی ببینی . و کم کم همرو فراموش کنی و اونا هم متقابلا تورو .!  واین واقعا سخته که هرگز به اونایی که دوسشون داری ، نگی احساستو . . . !!

به همین سادگی . شایدم برعکس . ! به همین سختی و پیچیدگی .!!                  نمیدونم .هیچی نمیدونم . . .