هنوز هم  درگیر درگیری هایم هستم .

به یک جا خیره می شوم و فکر میکنم به تمام سال های زندگیم . . .

هویتی که از بچگی خواهانش بودم اما نداشتمش و همیشه در رویا هایم ؛ حتی در واقعیت ها خودم را در حالی که داشتمش فرض می کردم .

هیچ وقت خودم نبودم . و حال که بزرگتر شده و فهمیده ام چیزی جز حقیقت وجود ندارد  و آدم ها نمی توانند در رویا هایشان بگذرانند . . . ؛ ترسیده ام . ! فهمیدم باید کاری بکنم . باید خواهان این من باشم . نه هیچ من دیگری !!  اما . . .    هیچ چیز این من به رویا هایم نزدیک نیست . اگر بود که از اول هم دنبال من دیگری نمی گشتم ! اما چرا ؟!! چرا برای من این اتفاق افتاد ؟؟! چرا برای بقیه نه ؟؟!!

یادم می افتد به زمانی که نا خواسته و ندانسته عاشق شدم و از اوج ابرها با مخ به زمین افتادم . . .

و بعد ها فکر کردم که می شود عشق را فراموش کرد . . .اما . . سالها بعد فهمیدم عشق اگر برای چندین سال هم کمرنگ شود . . هرگز فراموش نمی شود !!

و این آخرش نبود . حس عشق در کنار حسادت به کسی که هویت مورد علاقه ام را دارد . . . تمام وجودم را پر کرده است .!! اما . . . مگر عشق می تواند در کنار نفرت و حسادت ؛ پشت یک میز بنشیند ؟!!  .. نه نمی تواند!!!

فکرهای بعدی که به ذهنم می رسد : . .  پدرم است !

از همان بچگی ! ترسی که پیدا کرده بودم و نمی دانستم چرا!!  مگر یک بچه می تواند جنون ادواری را درک کند؟!

تا اینکه بزرگ تر شدم و لحظه لحظه ترس را بیشتر حس کردم ... . و موقعی که دیگر هیچ راهی نبود .. ؛ بعد از چندین بار تلاش به فرار . . . و بعد از چندین بار اقدام به خودکشی . . ؛ موفق شدم در کنار مادرم . . .از خانه ی آرزو هایم فرار کنم . . . !!   دلهره ها . . . حراس ها . . . بی پولی ها و هزاران هزار فکر . . .!!

همین طور که در حال فکر کردن هستم . . . احساس می کنم گلویم سنگین می شود . . .

غُل غُل بغض را در گلویم احساس می کنم و . . .می دانم که باید محکم باشم !!!

تازه اولش است . ... ... !!

به این طرز بیان و نوشتنم می خندم . . . من و ادب ؟!! هه هه ..!! اما . . این طرز نوشتن ؛ مطلب را خواندنی تر می کند !!

آرام نفس می کشم و کمی آب می خورم تا بغضم را فرو دهم !!..

آه    .  .  .  

داستان زندگیم هرچند عمر کوتاهیست . . ؛ اما آنقدر سنگین و دردناک و زیاد است که حس می کنم هیچ گاه نمی توانم همه اش را بر روی این کاغذ ها بیاورم !!

هنوز خیره ام و فکر می کنم ... ...

چه قدر آدم های همدرد در این دنیا هستند . . . اما چه فایده که هیچ کس به دیگری اهمیت نمی دهد !! .. و در عین تنهایی اش نیم نگاهی هم به همدردش نمی اندازد .!

آه . .  ...

من بی کسی را حس می کنم و می دانم خود نیز یکی از همان نابینایان هستم . . .

چرا که فکر می کنم چه کسی ممکن است درد یک جوان را که مانند پنجاه سال زندگی است بفهمد .

آه ... . . .  .

این بار هم ادامه نمی دهم داستان زندگی ام را . . .

که میفهمد . . .       سکوت همچنان بهترین تسکین است !!!!

 ـــ    ـــــــــــــــ   ــــــــ   ـــــــ     ــــــــــــــــــــــــــــــــ  ــــ ــ ــــــ   ـــــــــــــــــ

pn: لینک دونی رو تکوندم !!

همه توو all friends هستن !! (بعضیا اشتبی حذف شدن . بم بگن بلینکم)

pn: موهامو از ته زدم !! کـــــــــــــــــــچــــــــــــــــــل !!!!

pn:بی خیال نوشته هام !! دیگه بش فکر نکن !!   forget نکنید منو !!      /RavanParish/