122
از تابستـــون متنفرمـــ . از این تنها موندنا . از این حس و حال لعنتیـــ . از همش بدم میاد.
از همه اونایی که منو فقط واسه زمانی میخوان که حوصلشون سر رفته و. . .! من از همتون متنفرمــ. هر سال ، تابستون با من بازی میکنهــ . زجرم میده و داغونم میکنهــ !! من با تابستون کاری نکردم! پس چرا بام این کارو میکنی عوضی !!!
حرفای لعنتی وجودم ، از دهنم درنمیان و از درون منو میترکونه !! شاید باید برم مسافرتـــ . اما . . . کدوم مسافرت ؟!! ! . هیچی منو راضی نمیکنه! دوباره بغض و ناراحتی! نـــــــــهـــ . این ضعف مسخره و . . من و من و . . .منــــــــــــــــــ .
دلم واسه خونهـ و اون روزایی که بی خیال بودم تنگ شدهــ . هیچکس منو نمیفهمه. من همیشه با بقیه فرق داشتم . و الانم مثه همیشه . . . ، کسی وجود نداره که منو حال و هوامو درک کنه و بتونم بهش بگم من اصلا این آدم بد و مغروری که به نظر میام نیستمـــ . .!! چه قد دلم واسه خودم تنگ شدهــ .!!
اون روزایی که با تنهاییم حال میکردم و میتونستم یه لبخند واقعی بزنمو وقتی جلو آینه میرفتم ، خودِ واقعیمو ببینمـ . . . ، دیگه تموم شدهــ !! جَو خونه آزارم میده و من حس محکومیت میکنم! یه محکومیتِ آزادانهـــ .
ظهر خوابیدمــ . . و حالا باید بیداریو کنار تنهایی تحمل کنمـــ. همینـــ . چه ساده و در عین حال کُشندهـــ . هه ! این حق من نیستــــ .
من باید برسمـــــ . بایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد . ! .
باید به حقم برسمـ . فقط یکم دیگه باور میخوامــ . یکم دیگه تحمل! یکم مقاومتـ . یکم بودنــ .!!
ــ میدونی همین یکما یه دفعه میشه یه عالمهـــ ؟!
+ میدونمـــ

It's true, we're all a little insane+