116
شایدمــ صاف و مهتابی بود !! همون اولاشــ . . .
باهمـ میرفتیمـ . ٬
نزدیکای خونهـ که رسیدیم ...
نبودیـ !! دورمو خوب نگا میکردمـ . تو نبودیـ .
وقتی بیشتر دقت کردمـ . .٬ یه سوال اومد توو ذهنمـ :
من کجامـــ ؟؟!!
! کجا بودمـ ؟ !! یه جا پر از درخت و علف که نمیذاشت دورمو دیگه ببینمـ . ترس همه وجودمو گرفت . . .
شروع کردم دویدن !! چرا نمیرسمــــــــــــــــ ؟!!!!
یکی داره نگام میکنه؟! ! خودمممـــــ
حالا توو خونمـ ! خونه ی همیشگی ! همونی که اسمش خونســــت !!
پهن میشم کف زمین و . . . پســ ...
م تو کجاییـ ؟ !! من تنهامـ ؟ !!
بدنم شُله و حس نداره
چشمام به زور بازهــ !! و .. !! دوباره
فردا شب . ٬ وقتی چشمامو باز میکنم داریم کنار هم راه میریم...
دوباره به همون جای دیشب رسیدیم و. . .
تو
نبودی !! نبودی و من وسط چمنای بلند ذهنم دارم میدوم و نمیرسمــ!!!
+ + + (همش کابوس این چند شب بود . . .) + + +
pn : حالم خوب نیست . هست . نیست . . .
It's true, we're all a little insane+