everything u're running away from is in ur head

c o m m e n t  h e r e

+at شنبه ۴ اردیبهشت۱۳۸۹time 21:8 by |RP| |

یک هفته و دو روز گذشت از سر کار رفتنم و اون همه فکر و .. بعد نه روز بیخیال همه چی شدم و اومدم بیرون .. نه روز خیلی زمان کمیه .. اما .. همین عدد کم بم خیلی درسا داد .. دیدم نسبت به خیلی فکرایی که قبلا داشتم عوض شد .. ترجیح میدم اینجا چیزی ننویسم .. اما .. هرگز درسایی که گرفتم و فراموش نمی کنم .. ! از طرفی بعد این چند روز بدجوری ترسیدم از آینده .. از مسئولیت داشتن "واقعی" .. ! از خیلی چیزا .. ! فهمیدم که وجودم از استرس و وسواس بیش از حدی پر شده که نه تنها باعث تعجب خودم که باعث تعجب همه میشه .. ! فهمیدم خیلی ترسای بزرگ تری وجود داره و بزرگتر از همه ی اینا هم میتونه باشه .. ! .. الان انگار هنگم کامل .. اصلا نمی فهمم داره چی میشه .. فقز ته دلم یه امید کوچیک به باورام دارم که سرپا نگهم میداره و باعث میشه هنوزم بتونم آروم باشم ..! بگذریم ... از بس از صب تا شب لنز گذاشتم که عینک نزنم ، قرنیه چشک زخم شد .. حالام دارم یه چشی تایپ می کنم .. ال او ال ! حرف دیگه ای نیست جر ایمکه می دونم هنوز خیلی چیزا پیش رومه و نمیدونم باس بترسم یا نه ...   

pn: سال جدید داره میاد .. سال نود و چهار .. بازم حسی ندارم .. اما برام قشنگه که از اردیبهشت هشتاد و نه تا الان اینجام     ...  

+at سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳time 15:6 by |RP|

وارد فصل جدیدی از زندگیم شدم .. فصل داشتن مسئولیت .. فصل دونستن ارزش بچه بودن و کاری نکردن .. از شنبه میرم سر کار .. از صبح تا شب .. چیز خاصی نیست .. اما توم حسای عجیبی به وجود آورده .. نمی دونم تو نوشته های قبلیم اینو گفتم یا نه .. اما امسال سال شفای معنویه .. شاید تا پارسال حسی به این اسما و این چیزا نداشتم و حس می کردم که دارم دور میشم .. اما با شروع این سال جدید با تمام وجودم حس کردم همه چیزو .. فهمیدم که علت تک تک حالتای روحیم مثه افسردگیم ، قرینگیم و ... چیه .. حالا انگار نصف راهو رفتم .. میدونم که هنوز نصفش مونده .. اما قدم اصلی که برداشتم همین فهمیدن ریشه ی همه ی حالتام هست .. " کمال گرایی " ! .. هنوز حس لحظه ای که فهمیدم تموم این مدت چی به سرم اومده رو تو وجودم می تونم حس کنم .. درست مثل لحظه ای بود که فهمیدم تو دنیا آدمای دیگه ای هم مثه من هستن که مثه بقیه نیستن ... ! حالا دارم کتاب می خونم .. اولش سعی کردم با دکتر و چیزای دیگه جلو برم اما تو جایی که من زندگی می کنم بهترین درمانگر برای هرکس خودشه .. ! اینو واقعا خوب فهمیدم و الان دارم خودم با خودم تمرین می کنم .. امیدوارم که کتابه بتونه کمکم کنه و امیدوارم که اون حالتای روحیم نه تنها بهتر که کاملا خوب شه .. ! ترم پیش مشروط شدم و وسط همه اون حسای مبهم و چرا های تو سرم حالا که دارم این کتابو می خونم میفهمم داستان از چه قرار بوده .. و عجیب حس خوبی میگیرم .. می ترسم اما امید دارم ..! و حس امید یعنی زندگی ..! بگذریم .. یا و س اومدن چند روز اینجا و رفتن .. تو این مدت خیلی بیشتر از همیشه باهم صمیمی شدیم .. حالا دیگه س درسش تموم شده .. حالا دیگه م و ح اینجا باهم زندگی می کنن و انگار تو همین مدت کوتاه همه چی خیلی تغییر کرده .. ! نمی دونم .. تنها چیزی که او ذهنم هست اینه که از این لحظه به بعد دارم وارد یه فصل جدید از زندگیم میشم و باس همه تلاشمو بکنم .. خوش حالم که میتونم باشم .. خوش حالم که هنوز امید دارم ..! دیگه این که چند شب حس و حال خونه جالب نیست .. ه.یو میذاریم .. ماه_تا کنارمون باش!.. بهترین چیز برای اینکه نترسی اینه که خودتو ندی دست ترسات .. ! .. دیگه هم حرفی نیست .. امیدوارم همه چیز هر لحظه بهتر و بهتر شه و بارم میگم خوش حالم برای این همه امید ..   

+at سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳time 23:22 by |RP|