VaLi miReSam beSh , aRe - was man sheint , hat jedermann zum richter , was man ist , hat keinen

c o m m e n t   h e r e

 

جواب بعضی از کامنتا رو ، زیر خودشون میدم . پس ، همیشه وقتی جواب کامنتتو تو وب خودت  نمیبینی ، یه سری برگرد همینجا . قطعا جوابتو دادم .

 + هرکی لینکـ میشه ، میره اینجا -- - ->             ALL FRIEND* .
+at 89/02/04time 21:8 by -RavanParish- |

هنوز هستی و هنوز هستم .. ! من تصمیممو راجع به ب گرفتم همون شب بعد دعوا و دیگه نمی خواستم بهش ز بزنم و ببینمش .. اما امشب .. با مسیجی که داد منو رسما از تصمیمم مطمئن کرد .. : " سلام . فکر می کردم لیاقت یک تشکر رو دارم . فکر می کردم می تونم یک خونه رو به نامت کنم . تو حتی لیاقت پول دانشگاه هم نداری " ! خوش حالم .. اگه یکم مغزتو به کار مینداختی متوجه می شدی که من همون پنج سال پیش که تورو ترک کردم دور خودتو پولتو خط کشیدم .. اما متاسفانه تو مغزی نداری ! هنوز تصمیم نگرفتم که جوابتو بدم یا نه .. ! جالبی ماجرا این سری به اینه که تو دیگه هیچ راهی واس رسیدن به من نداری !! اگه اون موقع ها می تونستی بیای مدرسه م و دیوونه بازی دربیاری الان دیگه نمی تونی چون اگه پاتو بذاری تو دانشگاه با لگد میندازنت بیرون و این شدیدا باعث می شه بهت بخندم .. ! ببین .. آرزوی دیدن دوباره ی منو به گور می بری .. ! منتظر اون روزم که میرم المان و حتی باهات خداحافظی هم نمی کنم .. اون روز دوست دارم ببینم می خوای بری کجا دنبالم بگردی عوضی .. ! تو باس کلاتو هوا مینداختی که من بعد این که ولت کردم باز حاضر شدم ببینمت .. ! بی لیاقت تویی .. ! ازت متنفرم .. به معنای واقعی کلمه .. ! بگذریم .. هنوز تو وجودم حس امید دارم .. حس امید به این که نزدیکِ روزی که بتونم خودمو دوست داشته باشم .. روزی که این درگیری های ذهنیمو دور کرده باشم از خودم .. من هنوز امید دارم و همین امیدِ که منو سرپا نگه داشته .. امید و حس داشتن یه تکیه گاهی که می دونم هرگز بی وفایی نمی کنه .. "مادر" ! توام هستی و این خوبه .. چون این سری بعد برگشتنت فهمیدم واقعا عوض شدی و واقعا میتونم موندنتو باور کنم .. اما هنوزم می دونم هر چیزی ممکنِ .. !امروز ا رسیدن به خواسته هات نا امید شدی اما الان باز یه نور امید داری می بینی و این منو شدیدا خوش حال می کنه ! فردا م خونه س و این منو سر ذوق میاره ... ! دلم می خواد زودتر از یه سری کارما هام راحت شم .. ! من هنوزم احساس خوش بختی می کنم و می دونم زندگیم خیلی خاصِ . . . . 

+at 93/05/02time 0:21 by -RavanParish-

دلم بدجوری گرفته ! یه حس مبهم تو وجودمٍ ! تنهام نه فقط از لحاظ روحی که از لحاظ جسمی و کلا تو واقعیت هم کسی کنارم نیست .. ! کَندم از همه .. چون دیگه نمی تونم ادامه بدم تحملٍ بودن این آدمارو کنارم ! نه می تونم باشون ادامه بدم نه می تونم تنها باشم .. اما آخرش مجبور میشی بین بد و بدتر یکیُ انتخاب کنی و من تنهاییُ انتخاب می کنم ! حس معتادیُ دارم که می خواد ترک کنه و هم می خواد و هم نمی خواد !! احساس خماری .. حس خوبی نیست ! این که این شرایط تو تابستونم پیش اومد سخت ترش کرد ! چون دائم بیکارم و مدام فکر می کنم و بیشتر احساس تنهایی می کنم و خیلی حوصلم سر می ره ! حس می کنم پوچم .. از همه خوردم .. از همه حالمممم به هم می خوره و چشم دیدن هیچ کسیُ ندارم ..! حتی وقتی می خوام یه جوری خودمو از تنهایی در بیارم بازم می بینم حوصله ندارم ! هه .. عین یه مرده ی متحرک فقط صبحا از خواب بیدار میشم و صبر می کنم تا شب شه تا شاید باز خوابم ببره .. ! دیگه به جایی رسیدم که فکر می کنم آدم باس تا ابد مطلقا تنها باشه ! چون تهٍ تمام دوستی ها و ارتباطا به همین جا میرسه !! هرچند که تمام روابط لحظات خوبیم دارن .. اما دیگه نمی تونم ... ! خیلی چیزا شد که باعث شد باور کنم عشق یک بار نیست و میشه عشقُ بارها اما با شکلای مختلف و حسای مختلف تجربه کرد .. اما دیگه نمی تونم ... ! حال روحیم اصلا خوب نیست از پدر گرفته تا دوست تا عشق تا آدمای عادیٍ این شهر .. از همشون بیزارم .. ! پُر از حرفم .. ! کاش نیاز نبود واس بیان انفجار درونم دنبال کلمات بگردم .. کاش بغض گلومو نمی گرفت و کاش .. . هزار تا کاش و آرزوی بیخود .. ! هه .. اگه ع اُکی شه بیست و هفت مرداد به یکی از آرزوهام میرسم .. خندم می گیره .. گاهی داشتن یه آرزو خیلی قشنگ تر و بهتر از رسیدن به اون آرزو هست .. چون اون حسٍ خواستن و تلاش واس رسیدن به آرزوتٍ که بهت امید زندگی میده .. نمیدونم بعدش چه قدر حالم عوض میشه .. خوش حالم که بعد این همه سال دارم به یکی از خواسته های بزرگم می رسم .. اما بازم می ترسم .. فقط امیدوارم خوب پیش بره .. به بهترین نحو ممکن ! .. از این حس تنهایی کنار همه سختیاش خیلی لذت می برم چون بم حس آرامش میده .. ! فقط خیلی بلاتکلیفم خیلی منتظرم .. خیلی خستم !! م.م همش ناراحت از تنهایی ب.ب.ز و گاهی دلم می خواد بهش بگم اونی که باید نگران تنهاییش باشی منم ... ! امشب اگه تا صبحم بنویسم باز خالی نمیشم .. ! اشک دارم . بغض دارم . غم دارم . اما همه اینا منو هر ثانیه محکم تر از قبل می کنه و محکم تر و محکم تر و محکم تر ... ! واس من کافی نیست دو بار تلاش واس برگردوندنم ... واس من دیگه خیلی چیزا کافی نیست .. حس می کنم دارم از اون بُعد ذهنی و احمقانم در میام .. حس می کنم هرگز نمی تونم زندگیمو با کسی شریک شم و اینو هم خیلی خوب می دونم که وقتی تنهام خیلی موفق تر بودم همیشه .. اما ادم نمی تونه جلوی غریزه هاشو بگیره .. آدم نمی تونه همیشه تنها باشه .. اما فعلا بهش نیاز دارم . دیگه حتی نمی تونم با کسی لاس بزنم .. هه .. دیگه حوصله ی هیچیُ ندارم .. نه ناراحتی کسی برام مهمٍ .. نه هیچ چیز دیگه ای .. نه که قبلا واسم مهم بوده باشه .. نه .. اما این سری فرقش با همه ی سری های قبل مطلق بودنٍ ... این که همه چیز بیش از حد ممکن واقعیٍ .. ! دلم می خواست تو دنیای بچگونم می موندم .. واقعیتا خیلی ترسناکن .. خوش حالم که می تونم بشم اونی که می خوام اما حس خوش حالیمو از دست دادم .. فقط دلم می خواد زودتر تابستون بگذره .. دلم می خواد زودتر باز شاد شم .. و اینو می دونم که هیچ شرایطی موندگار نیست .. و این همیشه بد نیست ! . هیچ کس از روی قیافم سنمو باور نمی کنه و خندم می گیره ! شاید وقتی پیر شم ویژگی خوبی باشه ! هه ! شونه ی چپم خیلی درد داره و تا گردنم تیر می کشه ! ... اما من هنوووووز باور نمی کنم دردامو .. هنوز فکر می کنم همه چیزم ساختگیه .. همه چیزم یه نقشه .. دیگه خسته شدم از این حسٍ لعنتی که همیشه بام بوده .. ! چقدر نوشته ی منفی .. متاسفم .. برای این صفحه ی همیشگیم ... مرسی که هنوز تو رو دارم ... مرسی که هنوز می تونم روت بنویسم و تو ساکتی و منو قضاوت نمی کنی ! .. اٍی کاش بتونم برم از ایران .. به بهترین حالت ممکن برم یه جای خوب .. جایی که واس من بهترین باشه و توش آرامش داشته باشم ... انگار اینقدر دنبال خوشی های مطلق بودم حالا سختیامم مطلق شدن و ... نمی دونم ! .. نمی دونم چی پیش میاد ... فقط می خوام بهترین چیزی که ممکنٍ پیش بیاد و آروم باشم و بخندم و حالم بهتر شه .. پول داشته باشم و زندگی کنم .. !! این جوری خواسته هام مثه یه رمان احمقانست که آخرش می نویسه "اونا بهم رسیدن و تا ابد کنار هم با خوشی زندگی کردن" !!! دارم می خندم ! ... همه چیز درست می شه . . .      

+at 93/04/28time 23:24 by -RavanParish-