VaLi miReSam beSh , aRe - was man sheint , hat jedermann zum richter , was man ist , hat keinen

c o m m e n t   h e r e

 

جواب بعضی از کامنتا رو ، زیر خودشون میدم . پس ، همیشه وقتی جواب کامنتتو تو وب خودت  نمیبینی ، یه سری برگرد همینجا . قطعا جوابتو دادم .

 + هرکی لینکـ میشه ، میره اینجا -- - ->             ALL FRIEND* .
+at 89/02/04time 21:8 by -RavanParish- |

همه چیز انگار آرامش قبل طوفان بود . . فکر کردم دیگه همه چی عالی شده . . فکر کردم حالم دیگه خوبه خوبه . . فکر کردم دیگه چیزی نمی تونه حال عالیمو بهم بزنه . . اما .. همش فقط فکر بود .. دوباره ریختم بهم . د.باره با خودم مشکل پیدا کردم . . با این "من" ! با وجودم . . با روحم . . با هرچیزی مربوط به منه .. بازم همه عکسا اینستامو ، واتس اپ و همه چیزمو دیلیت کردم و بازم ب گا رفتم . . انگار دوباره برگشتم به نقطه ی صفر . . وقتی میشینم خوب فکر می کنم می بینم همین موقع ها سال پیش بود که همین حال شدم و همین کارارو کردم . . خستم از تکرار مکررات . . هر سال و هر سال و هر سال . . .!! فکر کردم حداقل الان که حال روحیم اینقدر داغون تو کنارمی اما بازم ولم کردی . . درست مثه وقتی که عمل کرده بودم ! . . برام خیلی سخته . . ! بگذریم .. عیب نره ! ... نمی دونم کی دوباره حالم بهتر می شه ! فقط تنها چیزی که الان می ذونم اینه که همه روحیه و اعتماد به نفس و انگیزمو دوباره مثه یه طوفان تو یه لحظه از دست دادم . . همه چیزی که می دونم اینه که اگه راه حل این حالمو پیدا نکنم .. هر سال مدام تکرار می شه !! . . اما نمی دونم راه حل چیه . . اگه بازم با تکیه به گذر زمان حالمو خوب کنم و فقط فرار کنم از خودم ، دوباره باس منتظر همچین روزایی باشم . . ! اونقدر به همه چی تو این چند روز فکر کردم که دیگه حتی یادم نمیاد از چی اینقدر داغون شدم .. ! صبح تو رختخواب دلیلی واس باز کردن چشمام ندارم و شبا هم آرزویی موقع خوابیدن .. ! انگار یهو از هم پاشیدم .. اونقدر یه هویی که اصلا نفمیدم چی شد .. ! می دونی . . یه چیزیه مثه عشق و نفرت .. میگن بین عشق و نفرت فقز یه نقطه فاصله س .. دقیقا بین حسای منم همینه .. بین عالی بودن و افتضاح بودن فقط یه تار موی باریکه .. وقتی مدام دنبال صد درصد باشی یهو میافتی رو صفر درصد ... وقتی مدام دنبال صد درصد باشی ، مدام راه پیدا می کنی واس رسیدن به اون صد درصد و وقتی می رسی بش ، میبینی بازم کمه و بازم می خوای بیشتر و بیشتر به ایده آل برسی . . اما می دونی حقیقت چیه ؟ حقیقت اینه که هیچ چیز صد درصدی وجود نداره و من بیست سال زندگیمو دارم دنبال یه چیز غیر ممکن میگردم .. دارم خودمو می کشم .. تو هر لحظه .. تو هر حرکت .. تو هر کاری .. !! اونقدر این چند روز به چیزای فلسفی فکر کردم که دیگه مغزم کشش نداره .. هیچی دیگه حس نمی کنم جز یه پوچی مطلق .. خالی ، پوچ ، بدون رمق .. !! چی شد ؟ مگه همه چی خوب نبود ؟ مگه همین پست قبل پر از امید نبود؟ .. نمی خوام . . نمی خوام فرار کنم . . نمی خوام باز سال دیگه تکرار شه همچی . . راه حل می خوام . . !! راستش . . یه آرزو دارم .. اینکه ای کاش یه دکمه ی آن و آف پشت گردنمون بود .. که گاهی خودمونو آف می کردیم ... ! حالم .. اصلا خوب نیست .. خدایا کمکم کن .. یه زمانی همه ی فکرم این بود که بتونم جسممو قبول کنم .. حالا که جسممو میشناسم و دوسش دارم ، ذهنم داره پسم میزنه . . حالا روحو ذهنمه که نمی تونم قبولشون کنم ... نمی دونم نمی دونم .. مغزم هر ثانیه داره کوچیک ترین چیزارو تجزیه می کنه .. دیگه نمی تونم این همه جزییاتو تحمل کنم .. خدایا کمکم کن . . امسال سال شفای معنوی یا یه همچین چیزیه نه؟! .. می دونی ؟ هرچی بیشتر می دونی ، بی اعتقاد تر میشی .. نمی دونم باس چی کار کنم ... فقط امیدوارم خوب شم ..

+at 93/10/01time 22:34 by -RavanParish-

خیلی وقته که نیومدم .. چند روز پیش داشتم پستای قدیمی رو می خوندم .. انگار خیلی همه چیز بهتر شده ... هم خودم آروم تر شدم ، هم رابطه ی بین من و تو بهتر شده .. انگار هرچیز بدی که می تونست بینمون پیش بیاد اومده و الان با یه نگاه پخته تر به رابطمون نگا می کنیم و همین باعث می شه حس کنم بینمون خیلی همه چی بهتر شده .. ! تا یه هفته پیش شاید به اندازه ی الان حس آرامش نداشتم .. اما این روزا بعد این که ب هم بم ز زد و دوباره وضعمون بهتر شد حالمم خوب شد .. ! الان میشه گفت همه چی یه شکل نرمال و خوب داره و واقعا خوشحالم .. که خیلی مراحل سخت زندگیمو گذروندم .! تنها چیزی که چند روز داره اعصابمو ب گا میده اینه که به طرز عجیبی دیکه نمی تونم درس بخونم .. انگار هرکاری می کنم نمیشه .. خندم می گیره .. یه روزی می خندیدم به این که همه فکر و مشکل آدمای دورم این چیزا بود و من .. ! اما الان خودم اونقد آروم شدم که شدم مثه اونا .. چقدر خوبه اینجوری بودن .. ! امروز حسابی تو دانشگاه سر همین چیزا ریختم بهم . . نمیدونم .. اما واقعا دلم می خواد این دو سال باقی مونده هرچی زودتر بگذره .. راحت شم از درس و دانشگاه و این چرندیات .. می خوام زودتر کار کنم و تکلیف زندگیم مشخص شه .. هرچند که مدام یه صدایی تو گوشم میگه یه روز بدجوری دلت واس همین روزایی که میخوای بگذره تنگ میشه .. ! خیلی عوض شدم .. خیلی زیاد .. دیدم کلا نسبت به همه چیز عوض شده .. دیگه قانونای قدیمیمو ندارم ، حتی دیگه اونقد عوض شدم که حوصله ی لاس زدن با کسی رو هم ندارم ..ال او ال ! داره بارون میاد .. هوا خوبه ... حالم خوبه .. مثه یه بچه ... انگار بازم می تونم بچه باشم .. تنم ، روحم ، مغزم ، همه خستن .. خیلی زیاد .. شاید واس همینه که اینقد بیخیال و آروم شدم .. گاهی از شدت فشار آروم میشی .. جوری که دیگه غماتو یادتم نمیاد .. !!! ... همین چند مدت پیش داشتم به این فکر می کردم که دیگه حتی مفهوم جملات و کلماتو نمی فهمم ... وقتی جاییم درد می گیره ، مدام از خودم می پرسم این حس ، حس درده یا باس بیشتر ا اینا درد بگیره تا بش بگن درد یا شاید خیلی کمتر از این دردو می گن دردو من الان باس از این حس بمیرم ؟ ! می فهمی حسمو؟ معنای خیلی چیزا فراموشم شده .. نمی دونم کدوم حس و حالم واقعیت داره و کدوم نه .. فقط دارم زندگی رو می گذرونم .. اما ... الان با همه ی اینا حالم خوبه ..حتی قرینگیم خیلی بهتر شده .. واقعا حالم خوبه و حس خوشبختی می کنم و خوش حالم که الان شرایطم بدتر از اینا نیست .. خوش حالم که الان می دونم چیم و حداقل خیلی چیزای بدو پشت سر گذاشتم .. وقتی میشه 20 سالت .. مدام به فکر یه آینده ی عالی و پر از پول و آرزو هاتی ... منم همین حس و حال و دارم .. نمی خوام مثه آدمای دورم واس یه قرون پول به دست و پای کسی بیفتم .. نمی خوام 30 سال ا زندگیم کار کنم اما بعد این همه سال یه خونه ی نقلی هم ا خودم نداشته باشم .. دلم می خواد حساب شده عمل کنم .. چیزی بسازم که وقتی پامو میذارم تو خیابون زود دست تو جیبم نکنم و پولامو حساب کنم ... می خوام بی محدودیت زندگی کنم .. دارم می خندم .. یه مشت بلند پروازی و رویا های 20 سالگی .. می دونی .. خوش حالم که می تونم این رویا ها رو داشته باشم و مثه یه بچه رفتار کنم .. خوش حالم که دیگه اون روان پریشی که بودم نیستم ... الان یه روان پریش آرومم .. آروم تر از قبل .. همون روان پریشی که خودشو گم کرده بود و الان .. دیگه خوب می دونه که کیه ... 

+at 93/09/03time 22:50 by -RavanParish-