VaLi miReSam beSh , aRe - was man sheint , hat jedermann zum richter , was man ist , hat keinen

c o m m e n t   h e r e

 

جواب بعضی از کامنتا رو ، زیر خودشون میدم . پس ، همیشه وقتی جواب کامنتتو تو وب خودت  نمیبینی ، یه سری برگرد همینجا . قطعا جوابتو دادم .

 + هرکی لینکـ میشه ، میره اینجا -- - ->             ALL FRIEND* .
+at ۸۹/۰۲/۰۴time 21:8 by -RavanParish- |

وارد فصل جدیدی از زندگیم شدم .. فصل داشتن مسئولیت .. فصل دونستن ارزش بچه بودن و کاری نکردن .. از شنبه میرم سر کار .. از صبح تا شب .. چیز خاصی نیست .. اما توم حسای عجیبی به وجود آورده .. نمی دونم تو نوشته های قبلیم اینو گفتم یا نه .. اما امسال سال شفای معنویه .. شاید تا پارسال حسی به این اسما و این چیزا نداشتم و حس می کردم که دارم دور میشم .. اما با شروع این سال جدید با تمام وجودم حس کردم همه چیزو .. فهمیدم که علت تک تک حالتای روحیم مثه افسردگیم ، قرینگیم و ... چیه .. حالا انگار نصف راهو رفتم .. میدونم که هنوز نصفش مونده .. اما قدم اصلی که برداشتم همین فهمیدن ریشه ی همه ی حالتام هست .. " کمال گرایی " ! .. هنوز حس لحظه ای که فهمیدم تموم این مدت چی به سرم اومده رو تو وجودم می تونم حس کنم .. درست مثل لحظه ای بود که فهمیدم تو دنیا آدمای دیگه ای هم مثه من هستن که مثه بقیه نیستن ... ! حالا دارم کتاب می خونم .. اولش سعی کردم با دکتر و چیزای دیگه جلو برم اما تو جایی که من زندگی می کنم بهترین درمانگر برای هرکس خودشه .. ! اینو واقعا خوب فهمیدم و الان دارم خودم با خودم تمرین می کنم .. امیدوارم که کتابه بتونه کمکم کنه و امیدوارم که اون حالتای روحیم نه تنها بهتر که کاملا خوب شه .. ! ترم پیش مشروط شدم و وسط همه اون حسای مبهم و چرا های تو سرم حالا که دارم این کتابو می خونم میفهمم داستان از چه قرار بوده .. و عجیب حس خوبی میگیرم .. می ترسم اما امید دارم ..! و حس امید یعنی زندگی ..! بگذریم .. یا و س اومدن چند روز اینجا و رفتن .. تو این مدت خیلی بیشتر از همیشه باهم صمیمی شدیم .. حالا دیگه س درسش تموم شده .. حالا دیگه م و ح اینجا باهم زندگی می کنن و انگار تو همین مدت کوتاه همه چی خیلی تغییر کرده .. ! نمی دونم .. تنها چیزی که او ذهنم هست اینه که از این لحظه به بعد دارم وارد یه فصل جدید از زندگیم میشم و باس همه تلاشمو بکنم .. خوش حالم که میتونم باشم .. خوش حالم که هنوز امید دارم ..! دیگه این که چند شب حس و حال خونه جالب نیست .. ه.یو میذاریم .. ماه_تا کنارمون باش!.. بهترین چیز برای اینکه نترسی اینه که خودتو ندی دست ترسات .. ! .. دیگه هم حرفی نیست .. امیدوارم همه چیز هر لحظه بهتر و بهتر شه و بارم میگم خوش حالم برای این همه امید ..   

+at ۹۳/۱۲/۱۲time 23:22 by -RavanParish-

همه چیز انگار آرامش قبل طوفان بود . . فکر کردم دیگه همه چی عالی شده . . فکر کردم حالم دیگه خوبه خوبه . . فکر کردم دیگه چیزی نمی تونه حال عالیمو بهم بزنه . . اما .. همش فقط فکر بود .. دوباره ریختم بهم . د.باره با خودم مشکل پیدا کردم . . با این "من" ! با وجودم . . با روحم . . با هرچیزی مربوط به منه .. بازم همه عکسا اینستامو ، واتس اپ و همه چیزمو دیلیت کردم و بازم ب گا رفتم . . انگار دوباره برگشتم به نقطه ی صفر . . وقتی میشینم خوب فکر می کنم می بینم همین موقع ها سال پیش بود که همین حال شدم و همین کارارو کردم . . خستم از تکرار مکررات . . هر سال و هر سال و هر سال . . .!! فکر کردم حداقل الان که حال روحیم اینقدر داغون تو کنارمی اما بازم ولم کردی . . درست مثه وقتی که عمل کرده بودم ! . . برام خیلی سخته . . ! بگذریم .. عیب نره ! ... نمی دونم کی دوباره حالم بهتر می شه ! فقط تنها چیزی که الان می ذونم اینه که همه روحیه و اعتماد به نفس و انگیزمو دوباره مثه یه طوفان تو یه لحظه از دست دادم . . همه چیزی که می دونم اینه که اگه راه حل این حالمو پیدا نکنم .. هر سال مدام تکرار می شه !! . . اما نمی دونم راه حل چیه . . اگه بازم با تکیه به گذر زمان حالمو خوب کنم و فقط فرار کنم از خودم ، دوباره باس منتظر همچین روزایی باشم . . ! اونقدر به همه چی تو این چند روز فکر کردم که دیگه حتی یادم نمیاد از چی اینقدر داغون شدم .. ! صبح تو رختخواب دلیلی واس باز کردن چشمام ندارم و شبا هم آرزویی موقع خوابیدن .. ! انگار یهو از هم پاشیدم .. اونقدر یه هویی که اصلا نفمیدم چی شد .. ! می دونی . . یه چیزیه مثه عشق و نفرت .. میگن بین عشق و نفرت فقز یه نقطه فاصله س .. دقیقا بین حسای منم همینه .. بین عالی بودن و افتضاح بودن فقط یه تار موی باریکه .. وقتی مدام دنبال صد درصد باشی یهو میافتی رو صفر درصد ... وقتی مدام دنبال صد درصد باشی ، مدام راه پیدا می کنی واس رسیدن به اون صد درصد و وقتی می رسی بش ، میبینی بازم کمه و بازم می خوای بیشتر و بیشتر به ایده آل برسی . . اما می دونی حقیقت چیه ؟ حقیقت اینه که هیچ چیز صد درصدی وجود نداره و من بیست سال زندگیمو دارم دنبال یه چیز غیر ممکن میگردم .. دارم خودمو می کشم .. تو هر لحظه .. تو هر حرکت .. تو هر کاری .. !! اونقدر این چند روز به چیزای فلسفی فکر کردم که دیگه مغزم کشش نداره .. هیچی دیگه حس نمی کنم جز یه پوچی مطلق .. خالی ، پوچ ، بدون رمق .. !! چی شد ؟ مگه همه چی خوب نبود ؟ مگه همین پست قبل پر از امید نبود؟ .. نمی خوام . . نمی خوام فرار کنم . . نمی خوام باز سال دیگه تکرار شه همچی . . راه حل می خوام . . !! راستش . . یه آرزو دارم .. اینکه ای کاش یه دکمه ی آن و آف پشت گردنمون بود .. که گاهی خودمونو آف می کردیم ... ! حالم .. اصلا خوب نیست .. خدایا کمکم کن .. یه زمانی همه ی فکرم این بود که بتونم جسممو قبول کنم .. حالا که جسممو میشناسم و دوسش دارم ، ذهنم داره پسم میزنه . . حالا روحو ذهنمه که نمی تونم قبولشون کنم ... نمی دونم نمی دونم .. مغزم هر ثانیه داره کوچیک ترین چیزارو تجزیه می کنه .. دیگه نمی تونم این همه جزییاتو تحمل کنم .. خدایا کمکم کن . . امسال سال شفای معنوی یا یه همچین چیزیه نه؟! .. می دونی ؟ هرچی بیشتر می دونی ، بی اعتقاد تر میشی .. نمی دونم باس چی کار کنم ... فقط امیدوارم خوب شم ..

+at ۹۳/۱۰/۰۱time 22:34 by -RavanParish-