VaLi miReSam beSh , aRe - was man sheint , hat jedermann zum richter , was man ist , hat keinen

c o m m e n t   h e r e

 

جواب بعضی از کامنتا رو ، زیر خودشون میدم . پس ، همیشه وقتی جواب کامنتتو تو وب خودت  نمیبینی ، یه سری برگرد همینجا . قطعا جوابتو دادم .

 + هرکی لینکـ میشه ، میره اینجا -- - ->             ALL FRIEND* .
+at 89/02/04time 21:8 by -RavanParish- |

خیلی وقته که نیومدم .. چند روز پیش داشتم پستای قدیمی رو می خوندم .. انگار خیلی همه چیز بهتر شده ... هم خودم آروم تر شدم ، هم رابطه ی بین من و تو بهتر شده .. انگار هرچیز بدی که می تونست بینمون پیش بیاد اومده و الان با یه نگاه پخته تر به رابطمون نگا می کنیم و همین باعث می شه حس کنم بینمون خیلی همه چی بهتر شده .. ! تا یه هفته پیش شاید به اندازه ی الان حس آرامش نداشتم .. اما این روزا بعد این که ب هم بم ز زد و دوباره وضعمون بهتر شد حالمم خوب شد .. ! الان میشه گفت همه چی یه شکل نرمال و خوب داره و واقعا خوشحالم .. که خیلی مراحل سخت زندگیمو گذروندم .! تنها چیزی که چند روز داره اعصابمو ب گا میده اینه که به طرز عجیبی دیکه نمی تونم درس بخونم .. انگار هرکاری می کنم نمیشه .. خندم می گیره .. یه روزی می خندیدم به این که همه فکر و مشکل آدمای دورم این چیزا بود و من .. ! اما الان خودم اونقد آروم شدم که شدم مثه اونا .. چقدر خوبه اینجوری بودن .. ! امروز حسابی تو دانشگاه سر همین چیزا ریختم بهم . . نمیدونم .. اما واقعا دلم می خواد این دو سال باقی مونده هرچی زودتر بگذره .. راحت شم از درس و دانشگاه و این چرندیات .. می خوام زودتر کار کنم و تکلیف زندگیم مشخص شه .. هرچند که مدام یه صدایی تو گوشم میگه یه روز بدجوری دلت واس همین روزایی که میخوای بگذره تنگ میشه .. ! خیلی عوض شدم .. خیلی زیاد .. دیدم کلا نسبت به همه چیز عوض شده .. دیگه قانونای قدیمیمو ندارم ، حتی دیگه اونقد عوض شدم که حوصله ی لاس زدن با کسی رو هم ندارم ..ال او ال ! داره بارون میاد .. هوا خوبه ... حالم خوبه .. مثه یه بچه ... انگار بازم می تونم بچه باشم .. تنم ، روحم ، مغزم ، همه خستن .. خیلی زیاد .. شاید واس همینه که اینقد بیخیال و آروم شدم .. گاهی از شدت فشار آروم میشی .. جوری که دیگه غماتو یادتم نمیاد .. !!! ... همین چند مدت پیش داشتم به این فکر می کردم که دیگه حتی مفهوم جملات و کلماتو نمی فهمم ... وقتی جاییم درد می گیره ، مدام از خودم می پرسم این حس ، حس درده یا باس بیشتر ا اینا درد بگیره تا بش بگن درد یا شاید خیلی کمتر از این دردو می گن دردو من الان باس از این حس بمیرم ؟ ! می فهمی حسمو؟ معنای خیلی چیزا فراموشم شده .. نمی دونم کدوم حس و حالم واقعیت داره و کدوم نه .. فقط دارم زندگی رو می گذرونم .. اما ... الان با همه ی اینا حالم خوبه ..حتی قرینگیم خیلی بهتر شده .. واقعا حالم خوبه و حس خوشبختی می کنم و خوش حالم که الان شرایطم بدتر از اینا نیست .. خوش حالم که الان می دونم چیم و حداقل خیلی چیزای بدو پشت سر گذاشتم .. وقتی میشه 20 سالت .. مدام به فکر یه آینده ی عالی و پر از پول و آرزو هاتی ... منم همین حس و حال و دارم .. نمی خوام مثه آدمای دورم واس یه قرون پول به دست و پای کسی بیفتم .. نمی خوام 30 سال ا زندگیم کار کنم اما بعد این همه سال یه خونه ی نقلی هم ا خودم نداشته باشم .. دلم می خواد حساب شده عمل کنم .. چیزی بسازم که وقتی پامو میذارم تو خیابون زود دست تو جیبم نکنم و پولامو حساب کنم ... می خوام بی محدودیت زندگی کنم .. دارم می خندم .. یه مشت بلند پروازی و رویا های 20 سالگی .. می دونی .. خوش حالم که می تونم این رویا ها رو داشته باشم و مثه یه بچه رفتار کنم .. خوش حالم که دیگه اون روان پریشی که بودم نیستم ... الان یه روان پریش آرومم .. آروم تر از قبل .. همون روان پریشی که خودشو گم کرده بود و الان .. دیگه خوب می دونه که کیه ... 

+at 93/09/03time 22:50 by -RavanParish-

خیلی وقته که نیومدم .. چند روز پیش داشتم پستای قدیمی رو می خوندم .. انگار خیلی همه چیز بهتر شده ... هم خودم آروم تر شدم ، هم رابطه ی بین من و تو بهتر شده .. انگار هرچیز بدی که می تونست بینمون پیش بیاد اومده و الان با یه نگاه پخته تر به رابطمون نگا می کنیم و همین باعث می شه حس کنم بینمون خیلی همه چی بهتر شده .. ! تا یه هفته پیش شاید به اندازه ی الان حس آرامش نداشتم .. اما این روزا بعد این که ب هم بم ز زد و دوباره وضعمون بهتر شد حالمم خوب شد .. ! الان میشه گفت همه چی یه شکل نرمال و خوب داره و واقعا خوشحالم .. که خیلی مراحل سخت زندگیمو گذروندم .! تنها چیزی که چند روز داره اعصابمو ب گا میده اینه که به طرز عجیبی دیکه نمی تونم درس بخونم .. انگار هرکاری می کنم نمیشه .. خندم می گیره .. یه روزی می خندیدم به این که همه فکر و مشکل آدمای دورم این چیزا بود و من .. ! اما الان خودم اونقد آروم شدم که شدم مثه اونا .. چقدر خوبه اینجوری بودن .. ! امروز حسابی تو دانشگاه سر همین چیزا ریختم بهم . . نمیدونم .. اما واقعا دلم می خواد این دو سال باقی مونده هرچی زودتر بگذره .. راحت شم از درس و دانشگاه و این چرندیات .. می خوام زودتر کار کنم و تکلیف زندگیم مشخص شه .. هرچند که مدام یه صدایی تو گوشم میگه یه روز بدجوری دلت واس همین روزایی که میخوای بگذره تنگ میشه .. ! خیلی عوض شدم .. خیلی زیاد .. دیدم کلا نسبت به همه چیز عوض شده .. دیگه قانونای قدیمیمو ندارم ، حتی دیگه اونقد عوض شدم که حوصله ی لاس زدن با کسی رو هم ندارم ..ال او ال ! داره بارون میاد .. هوا خوبه ... حالم خوبه .. مثه یه بچه ... انگار بازم می تونم بچه باشم .. تنم ، روحم ، مغزم ، همه خستن .. خیلی زیاد .. شاید واس همینه که اینقد بیخیال و آروم شدم .. گاهی از شدت فشار آروم میشی .. جوری که دیگه غماتو یادتم نمیاد .. !!! ... همین چند مدت پیش داشتم به این فکر می کردم که دیگه حتی مفهوم جملات و کلماتو نمی فهمم ... وقتی جاییم درد می گیره ، مدام از خودم می پرسم این حس ، حس درده یا باس بیشتر ا اینا درد بگیره تا بش بگن درد یا شاید خیلی کمتر از این دردو می گن دردو من الان باس از این حس بمیرم ؟ ! می فهمی حسمو؟ معنای خیلی چیزا فراموشم شده .. نمی دونم کدوم حس و حالم واقعیت داره و کدوم نه .. فقط دارم زندگی رو می گذرونم .. اما ... الان با همه ی اینا حالم خوبه ..حتی قرینگیم خیلی بهتر شده .. واقعا حالم خوبه و حس خوشبختی می کنم و خوش حالم که الان شرایطم بدتر از اینا نیست .. خوش حالم که الان می دونم چیم و حداقل خیلی چیزای بدو پشت سر گذاشتم .. وقتی میشه 20 سالت .. مدام به فکر یه آینده ی عالی و پر از پول و آرزو هاتی ... منم همین حس و حال و دارم .. نمی خوام مثه آدمای دورم واس یه قرون پول به دست و پای کسی بیفتم .. نمی خوام 30 سال ا زندگیم کار کنم اما بعد این همه سال یه خوه ی نقلی هم ا خودم نداشته باشم .. دلم می خواد حساب شده عمل کنم .. چیزی بسازم که وقتی پامو میذارم تو خیابون زود دست تو جیبم نکنم و پولامو حساب کنم ... می خوام بی محدودیت زندگی کنم .. دارم می خندم .. یه مشت بلند پروازی و رویا های 20 سالگی .. می دونی .. خوش حالم که می تونم این رویا ها رو داشته باشم و مثه یه بچه رفتار کنم .. خوش حالم که دیگه اون روان چریشی که بودم نیستم ... الان یه روان پریش آرومم .. آروم تر از قبل .. همون روان پریشی که خودشو گم کرده بود و الان .. دیگه خوب می دونه که کیه ... 

+at 93/09/03time 22:47 by -RavanParish-

خیلی وقته که نیومدم .. چند روز پیش داشتم پستای قدیمی رو می خوندم .. انگار خیلی همه چیز بهتر شده ... هم خودم آروم تر شدم ، هم رابطه ی بین من و تو بهتر شده .. انگار هرچیز بدی که می تونست بینمون پیش بیاد اومده و الان با یه نگاه پخته تر به رابطمون نگا می کنیم و همین باعث می شه حس کنم بینمون خیلی همه چی بهتر شده .. ! تا یه هفته پیش شاید به اندازه ی الان حس آرامش نداشتم .. اما این روزا بعد این که ب هم بم ز زد و دوباره وضعمون بهتر شد حالمم خوب شد .. ! الان میشه گفت همه چی یه شکل نرمال و خوب داره و واقعا خوشحالم .. که خیلی مراحل سخت زندگیمو گذروندم .! تنها چیزی که چند روز داره اعصابمو ب گا میده اینه که به طرز عجیبی دیکه نمی تونم درس بخونم .. انگار هرکاری می کنم نمیشه .. خندم می گیره .. یه روزی می خندیدم به این که همه فکر و مشکل آدمای دورم این چیزا بود و من .. ! اما الان خودم اونقد آروم شدم که شدم مثه اونا .. چقدر خوبه اینجوری بودن .. ! امروز حسابی تو دانشگاه سر همین چیزا ریختم بهم . . نمیدونم .. اما واقعا دلم می خواد این دو سال باقی مونده هرچی زودتر بگذره .. راحت شم از درس و دانشگاه و این چرندیات .. می خوام زودتر کار کنم و تکلیف زندگیم مشخص شه .. هرچند که مدام یه صدایی تو گوشم میگه یه روز بدجوری دلت واس همین روزایی که میخوای بگذره تنگ میشه .. ! داره بارون میاد .. هوا خوبه ... حالم خوبه .. مثه یه بچه ... انگار بازم می تونم بچه باشم .. تنم ، روحم ، مغزم ، همه خستن .. خیلی زیاد .. شاید واس همینه که اینقد بیخیال و آروم شدم .. گاهی از شدت فشار آروم میشی .. جوری که دیگه غماتو یادتم نمیاد .. !!! ... همین چند مدت پیش داشتم به این فکر می کردم که دیگه حتی مفهوم جملات و کلماتو نمی فهمم ... وقتی جاییم درد می گیره ، مدام از خودم می پرسم این حس ، حس درده یا باس بیشتر ا اینا درد بگیره تا بش بگن درد یا شاید خیلی کمتر از این دردو می گن دردو من الان باس از این حس بمیرم ؟ ! می فهمی حسمو؟ معنای خیلی چیزا فراموشم شده .. نمی دونم کدوم حس و حالم واقعیت داره و کدوم نه .. فقط دارم زندگی رو می گذرونم .. اما ... الان با همه ی اینا حالم خوبه ..حتی قرینگیم خیلی بهتر شده .. واقعا حالم خوبه و حس خوشبختی می کنم و خوش حالم که الان شرایطم بدتر از اینا نیست .. خوش حالم که الان می دونم چیم و حداقل خیلی چیزای بدو پشت سر گذاشتم .. وقتی میشه 20 سالت .. مدام به فکر یه آینده ی عالی و پر از پول و آرزو هاتی ... منم همین حس و حال و دارم .. نمی خوام مثه آدمای دورم واس یه قرون پول به دست و پای کسی بیفتم .. نمی خوام 30 سال ا زندگیم کار کنم اما بعد این همه سال یه خوه ی نقلی هم ا خودم نداشته باشم .. دلم می خواد حساب شده عمل کنم .. چیزی بسازم که وقتی پامو میذارم تو خیابون زود دست تو جیبم نکنم و پولامو حساب کنم ... می خوام بی محدودیت زندگی کنم .. دارم می خندم .. یه مشت بلند پروازی و رویا های 20 سالگی .. می دونی .. خوش حالم که می تونم این رویا ها رو داشته باشم و مثه یه بچه رفتار کنم .. خوش حالم که دیگه اون روان چریشی که بودم نیستم ... الان یه روان پریش آرومم .. آروم تر از قبل .. همون روان پریشی که خودشو گم کرده بود و الان .. دیگه خوب می دونه که کیه ... 

+at 93/09/03time 22:43 by -RavanParish-